ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٧  

 

 

همه این اتفاق ها واقعیه !

متاسفم تو خواب نیستی عزیزم.....

 

 

 


کلمات کلیدی:
مداد
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٧  

 

پسرک پدر بزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت.

بالاخره پرسید: «ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟درباره من می نویسید؟»

پدر بزرگ از نوشتن دست کشید، لبخند زد و به نوه اش گفت:

«درست است ، درباره تو می نویسم. اما مهمتر از نوشته هایم ، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این بشوی.»

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:

«اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام!»

«بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی. در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تمام عمرت با دنیا به آرامش میرسی.

خاصیت اول : میتوانی کارهای بزرگ کنی ، اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت میکند. اسم این دست خداست ، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث میشود مداد کمی رنج بکشد. اما آخر کار ، نوکش تیزتر میشود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ، چرا که این رنج باعث میشود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن یک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست ، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگه داری ، مهم است.

خاصیت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سرانجام پنجمین خاصیت مداد :مداد همیشه اثری از خود به جا میگذارد. بدان که هر کار در زندگی ات میکنی ، ردی به جا میگذارد و سعی کن نسبت به هر کاری میکنی، هشیار باشی و بدانی چه میکنی.»

 

منبع : چون رود جاری باش . نوشته پائولو کوئلو

 

 


کلمات کلیدی:
DESTINY
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٧  

 

 

 

چیزی به نام تقدیر گیر کرده تو گلوم و راه نفسم رو بسته....

 


کلمات کلیدی:
من زنم!
ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٧  
من زنم, من یک زنم, آزادگی پیراهنم
عشوه از پا تا سرم, لیکن ز سنگم, آهنم
من منم, من مادرم, دوستم, رفیقم, همسرم
شیره جانت ز من چادر مینداز بر سرم
تاب گیسویم سرابی بیش نیست
نقش بیهوده بر آبی بیش نیست
وین لب لعل و حدیث چشم مست
بر لب مست خرابی بیش نیست
وصف ابروی کمان و تیر مژگان سیاه
حربه و ابراز جنگ شعر نابی بیش نیست
من منم, من یک زنم, عطر هوس دارد تنم
نقطه هستی درم از جان و از دل می تنم
روبهک من شیر زنم خاموش تو من روشنم
با سلاح دین دگر آتش مزن بر خرمنم
تا بدانی چیست جان و جوهرم
دستی انداز و تو دریاب گوهرم
نیمه تنها مرا از خود بدان
من برابر باتو جنس دیگرم
بال و پر بگشا که اندر راه عشق
بال پرواز گر تویی, من شهپرم

کلمات کلیدی:
من + مینیمال + زندگی
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٧  


* سلام
 
* جمله : می خواستم بگم تو اون قضیه که پیش اومد من هیچ حرفی بر ضد تو نزدم .خیلی برام مهمه که اینو بدونی!
  معنی : مخواستم بگم که تو اون قضیه من زیرابتو زدم ولی حالا پشیمونم .منو ببخش!
 
*چند وقت پیش تولدی رو جشن گرفتم که احساس کردم حالا دیگه خاطراتم قدمتی ۱۰-۱۲ ساله پیدا کرده.دیگه میتونم بگم : زمان ما یادش بخیر ......
 
*دلم یه نمایشگاه کتاب میخواد که توش نمایشگاه مطبوعات باشه برم سالن «نشاط» با شمس حرف بزنم برم غرفه «گل اقا» کشک بخورم عکس بگیرم کتاب بخرم....
 
*کاش میشد خدا پول چایی میگرفت این پرونده زندگی رو مینداخت جلوتر!

 *قند کیلویی سه عباسی شکر سیری چار عباسی ادم پیر و وسواسی وا میداره به رقاصی!
 
*حافظ :دیدم به خواب خوش که بدستم پیاله بود       تعبیر رفت کار به دولت حواله بود
 تکلمه: این «دولت» منو انچنان دور «حواله» کردن که الان سه سال دارم فعل خواستن نتوانسن ست رو صرف میکنم !

 

*خدافظ


کلمات کلیدی:
اومد بهار و ....
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٦  

خدایا!

سال جدید را

برای همه کسانی که دوستشان دارم و دوستم ندارند،

دوستم دارند و دوستشان ندارم،

سالی پر از عشق؛

و برای همه کسانی که فراموششان نکرده ام و فراموشم کرده اند،

فراموشم نکرده اند و فراموششان کرده ام،

سالی پر از یاد قرار بده...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦  

آخرین سخن مجنون به لیلی

خسرو به شیرین

وامق به عذرا

رامین به ویس

: عوضی دیگه اسمت رو نمیارم!


کلمات کلیدی:
درديست غير مردن کانرا دوا نباشد...
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٦  

- خانم دستگیره دستکش دم کنی ....

- اقا دستکش نمی خوای؟ 

مردی همسنای پدر من روبروی یکی از  بستنی فروشی های این شهر داره دست فروشی میکنه .

گدا نیست .عینکی لاغر . شبیه معلم های ادبیات میمونه قیافش .معتاد هم نمیزنه.

میون اون همه دختر و پسر کسی حوصله دمکنی خریدن نداره که .

مرد تقریبن شرمنده و نامید داره میچرخه ...با نگاه زیر چشمی به این جماعت که فصل بیخیالیشونه....

یه لیوان اب طالبی که قد یه چیکه اب میوه توشه روی اب خوری جا مونده ...یعنی یه پسره زورش اومده بندازتش تو سطل....مرد میچرخه میچرخه ....به بهانه اب خوردن میره جلو ....

چقدر این ور و اونور و نگاه کرد تا کسی نبیندش .... چقدر تامل کرد...احساس کردم داره با خودش مبارزه میکنه ..با همه احساس های بدی که ممکن بود بهش دست بده .. با نیازش ...

بالاخره لیوان رو برداشت و سریع سر کشید.....

- اقا این دستمال ها چندن؟

- ۱۰۰۰ تومن بابا . 

- خدا خیرت بده دشت اول رو به من دادی  

خدای من ساعت ۱۰ شبه ! دشت اول ؟!

دلم میخواد از این خواب خرگوشی بیدار شیم .... دور و برمون رو ببینیم...


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٦  

آقایون نخونن!

پسر: ماشینم دور میدون افتاده دنبال ماشینت

دختر :اشتباه میکنی.ماشین من پسره!

پسر: ا ! چطور؟

دختر: آخه من فقط از پسرا سواری میگیرم!!


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٦  

آقای رئیس:

آقای معاون جای این ملکه خندان ما رو عوض کن درست نیست اینقدر تو چشم باشه! 

این جمله اقای رئیس در پی اش جابجایی رو برای من داشت و از همه مهمتر یه سوال بی جواب رو دوباره زنده کرد.

چند سال پیش که توی شرکت نفت کار میکردم میز کارم تویه سالن بزرگ بود که بر حسب اتفاق وقتی در سالن رو باز میکردی اولین نفری که دیده میشد من بودم!

یه روز یکی از برادران انجمن اسلامی در سالن رو باز کرد و با دیدن من منقلب شد و یکراست رفت پیش رییس واحد! که ای آقا چه معنی میده که وقتی وارد یه اتاقی میشی و سرت رو بالا میکنی چشمت بیافته به یه خانم مجرد و سفید رو!!!!

آقای رییس هم که استدلال برادر انجمنی رو بسیار منطقی دیدن سریعا منو به دورترین نقطه سالن تبعید کردن! که مبادا پرسنل محترم فضول که کاری جز سرک کشیدن ندارن با دیدن من دچار حالات خاصی نشن ! البته طبیعی که آدمی که به آیکن ACDSEE  میگه عکس مستهجن از نظرش من که سرتا پا در لباسهای مشکی و گشاد و بلند و با مقنعه ای تا پیشونی پایین اومده و پشت مانیتور کز کرده  . یه پا صحنه متحرک بودم!!

البته من درست متوجه نشدم که جرم من مجرد بودن بود یا سفیدرو بودن ؟! یعنی اگه مجرد و سبزه بودم مشکلی نبود ؟ یا اینکه اگه متاهل و سفید بودم برای برادرمون اتفاقی نمی افتاد؟!

خلاصه....

بعد از چند وقت قید کار کردن برای دولت رو زدم و به بخش خصوصی پناه آوردم تا وقتی بیشتر از نصف روز رو در محیط کاری میگذرونم حداقل با عصابی راحت کار کنم و به اتهامهای مختلف متهم نشم!

اما حالا  اگر چه با لحنی مهربانانه و رفتاری ملایم تر  . ولی بازهم بوی همون حرفا میاد!

من تجربه کار کردن تو کشور های دیگه رو ندارم ولی فکر مکنم که منطقا زیبایی آراستگی و خوشرویی همه ویژگیهای یه کارمند خوب در تمام دنیا میتونه باشه. ولی مثل اینکه اینجا مزیت که هیچ مصیبت !!

یاد حرف عمه م میوفتم که ۳۵ سال پیش برای استخدام بعد از مصاحبه تخصصی ازش پرسیدن که چه هنرهایی داره و وقتی فهمیدم که ساز میزنه و باله بلده بسیار خوشحال شدن و به وجود همچین فرزندانی برای وطن افتخار کردن!

ولی تنها عاملی که باعث شد من از گزینش رد شم و سوال های هچل هفت ازم نپرسن .داشتن عمویی شهید و مهر کشور عربستان تو پاسپورتم بود!!

خسته م از بس که بعنوان یه کارمند زن ارزیابی میشم نه   یه کارمند !

کار و تخصصم دیده نمیشه در عوض ظاهرم زیر ذره بینه!

اینم یه نوع تبعیضه! تبعیضه حرفه ای!


کلمات کلیدی: